X
تبلیغات
Athena

خاطره ای به قلبم  سر زد.

همانند روزهای قبل همان داستان را زیر لب گفت.

ولی امروز متفاوت است.

امروز با لبخندی رهایش می کنم.

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 19:35 ] [ فرشته ]

[ ]

کوسه و ماهی قرمز

 

سلااااااااااااااااااااااااااام


این هفته من یه کتاب خوندم به اسم کوسه و ماهی قرمز ! خییییییییییییییییییلی قشنگو تاثیر گذار بود. 

توصیه می کنم حتما بخونید . این جمله مورد علاقه منه تو این کتاب  :





اگه اطلاعات بیشتری خواستید به  سایت خوشبختی دات آی آر مراجعه کنید .




الانم دارم کتاب جاناتان مرغ دریایی رو می خونم . دفعه بعد در مورد اون می نویسم

 


[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 20:58 ] [ فرشته ]

[ ]


[ دوشنبه ششم آبان 1392 ] [ 18:15 ] [ فرشته ]

[ ]

خب این هفته هم تمونم شد !

این هفته خیلی تلاش کردم که تو کارم پیشرفت کنم تا حدودی هم موفق شدم ولی خب کلی هم سوتی دادم مثلا داشتم از دوستم خون می گرفتم یادم رفت گارو رو باز کنم طفلکی دستش کبود شد خودشم یادش رفته بود ، البته بعدش تلافی اش رو سرم در اورداااااا! 

 هفته بعد هم هممممممممممممممه ی سعی ام رو می کنم !

خدا کنه هوا گرم بشه ! وقتی هوا سرد می شه خیلی زورم میاد صبحا زود بلند شم  آخه!


پ.ن: امیدوارم این هفته اتفاقای خوب بیفته! ایشالا !


[ جمعه نوزدهم مهر 1392 ] [ 18:49 ] [ فرشته ]

[ ]

در زندگی مشکلات بزرگ نیست که به آدم با اراده احتیاج دارد بلکه به نظرم در یکروز با خنده به استقبال مشکلات کوچک رفتن، واقعا احتیاج به عزم و اراده دارد. من هم سعی میکنم چنین اراده ای را در خود به وجود بیاورم. میخواهم به خودم تلقین کنم که زندگی فقط یک بازیست و من باید تا آنجا که میتوانم ماهرانه و درست آن را بازی کنم. چه در این بازی ببرم و چه ببازم، در هر حال شانه ها را بالا می اندازم و می خندم …خوشی های بزرگ زیاد مهم نیستند مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد…

بابا لنگ دراز
جین وبستر


[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 23:55 ] [ فرشته ]

[ ]


[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 23:51 ] [ فرشته ]

[ ]

يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب رُو تماشا كردم!خودت كه ميدونی، وقتي آدم خيــــــــلی دلش گرفته باشه از تماشای غروبِ آفتاب چه لذتـــــي می‌بَره ...!

شازدهِ کوچولو | آنتوان دوسنت اگزوپری | ترجمه‌ی احمد شاملو

[ جمعه هشتم شهریور 1392 ] [ 23:26 ] [ فرشته ]

[ ]


[ جمعه هشتم شهریور 1392 ] [ 20:35 ] [ فرشته ]

[ ]

زندگی یعنی چه؟



 شب آرامی بود
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
                                 سهراب سپهری

[ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 ] [ 14:8 ] [ فرشته ]

[ ]

داستان خیانت....



چشمتون روز بد نبینه.چند وقت پیش تو بیمارستان بودیم که یه پسر

جوونی رو با عجله آوردن تو اورژانس.


از یکی از همراهاش پرسیدم که چش شده بود؟اونم گفتش که آقا این

جوون عاشق یه دختری شده بود و خیلی اینو میخواست.

دختره هم اینو خیلی میخواست و قرار بود با هم ازدواج کنن.

حتی قرار مدار عروسیشونم گذاشته بودن.


که یهو دختره زد زیر همه چیو با یه پسر دیگه ای گذاشت رفت.این

بیچاره هم تا اینو شنید حالش اصلا یه جور دیگه ای شد.

پا شد رفت ۱۰۰ccبه خودش بنزین تزریق کرد و حالو روزش شد این….

آقا بگذریم پسره که تو اغما بود بعده دو هفته به هوش اومد.ما هم تو

بیمارستان بودیم که یه دختر جوونی اومد با یه دسته گل رفت تو اتاق

پسره واسه ملاقات.


پسره تا چشاشو باز کرد دید بله همون خانومیه که اینو قال گذاشته و

رفته .خلاصه آقا پسره که خون جلوی چشاشو گرفته بود دستشو

انداخت و یه چاقویی که واسه باز کردن در کمپوت بغل دستش بود رو

برداشت و سرم هارم از روی دستش کند و افتاد دنبال دختره.

دختره هم که خیلی ترسیده بود با یه جیغ وحشتناک از اتاق زد بیرون و

پشت سرش هم پسره با یه چاقویی تو دستش….

پسره دختره رو دنبال کرد تارسید به ته سالن بیمارستان.وقتی که دید

هیچ راه فراری نداره تسلیم شد و خودشو به دیوار سالن تکیه داد و در

حالی که به شدت گریه میکرد با حالت التماس به پای پسره افتاده بود

که یهو پسره چاقو رو برد بالا تا بکوبه به قلب دختره…..

بازم چشمتون روز بد نبینه….

پسره چون فقط ۱۰۰ccبه خودش بنزین زده بود یهو بنزین تموم کرد و افتاد

رو زمین……!!!!.

[ شنبه بیست و نهم تیر 1392 ] [ 21:48 ] [ فرشته ]

[ ]